وحشت از عشق که نه،ترسم از فاصله هاست
روزهای سخت زندگی من
تلخ میگذرد این روزها !
که قرار است از تو …
که آرام جانمی
برای دلم
یک رهگذر معمولی
بسازم…!
غمت از کودکی
خیالت سالها هم صحبت شب های من بوده
هنوز آن شب نشینی های روشن خوب یادم هست
که موهای تو طولانی ترین یلدای من بوده
کنار تو دلم چون موج هی می رفت و می آمد
هوای چشم هایت ساحل و دریای من بوده
دلم خوش بود از این که دست هایت دوستم دارند
خیالم جمع...آغوشت اگر منهای من بوده
سر و سرّی اگر بوده ست...روی شانه های من
اگر یک لحظه خوابت بُرده روی پای من بوده...
و ازآن سال ها این سینه ام جای کسی جز تو
اگر بوده ست تنها این دل تنهای من بوده
نمی دانم کجا با گریه هایم می پری از خواب!؟
دلت از غصه ها خالی...که روزی جای من بوده
اگرچه عاشق قصه ات بودم...نفهمیدم
که خاتونی که دل بر آب زد "فافا"ی من بوده...!
سحر که از کوه بلند، جام طلا سر می زنه
سحر که از کوه بلند، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل، بهر خداش (صفاش*) پر می زنه
بیا بریم جون کیجا، دنبال اون مرد جوون
تو دامن چین دار خود، پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چـمن ها، می خـونه
نغمه ی شورش، کـرده دلـم را، دیـوونه
دفتر گل در مکتب بستان، بگشوده ست
بلبل از آنها ، درس وفـایی، می خوونه
ما همه اهل صفاییم، بنده ی خاص خداییم، چشمه مهر و وفاییم
زیر بارون قدم میزنم
تو این شهر به هرکی شبیه تو بهش بی اراده نگاه میکنم
میدونم که نزدیک من نیست میدونم دارم اشتباه میکنم
تو نیستی و من مثل دیوونه ها دارم زیر بارون قدم میزنم
تورو اونقدر از خدا خواستم زمین و زمان و بهم میزنم
مثل یه دیوونه ام دلتنگ و بارونی اشکام سر میره تو هر خیابونی
قلبم ترک خورده حال بدی دارم هیچوقت نفهمیدی من دوست دارم
مثل یه دیوونه ام دلتنگ و بارونی اشکام سر میره تو هر خیابونی
قلبم ترک خورده حال بدی دارم هیچوقت نفهمیدی من دوست دارم
ادامه مطلب
همدم
خودت میدونی عادت نیست ، فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم ، بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده ، میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی ، که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم ، بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی ، برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثله منی انگار ، از این دلتنگیا داری
تو هم ازبس منو میخوای، یه جورایی خودآزاری(یه جورایی، خودآزاری)
کنارم هستی و انگار ، همین نزدیکیاست دردام
مگه موهاتو گم کردی؟ ، که موجش اومده اینجا
قشنگه رده پای عشق، بیا بی چتر زیره برف
اگه حاله منو داری ، میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثله منی انگار ، از این دلتنگیا داری
تو هم ازبس منو میخوای، یه جورایی خودآزاری(یه جورایی، خودآزاری)
پشت، دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید
آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید
آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
می گردم و دستم پی یک تکه طناب است
دلتنگی و تنـهایی و انـدوه و صـبوری
این عاقبت تیره ی یک عاشق ناب است
آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
این آدم کوکی ، جسدی پشت نقاب است
یا مشکل ارســال پیام ، از دل مــا بود
یا منبــع گیــرنده ی قلـب تو خراب است
زایـیــده ی دردیـم و به بار آمـده ی عشق
در مکتب ما ، عشق فقط ، حرف حساب است
یک جمله بگو دلبرکم ! ... حرف دلت چیست ؟
عاشق شده این شاعر و ... دنبال جواب است
روز اول
روز اول بیهوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
***********
روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانهی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
***********
روز چارم دانهاش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
***********
با لباس قهوهای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشمهای بیقرارم دید و رفت
***********
فیل را هم این بلا از پا میاندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
***********
او که طرز خندهاش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
***********
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت
***********
زیر باران راه رفتن، گفت میچسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت
***********
استجابت شد چه بارانی گرفت آنشب ولی
بی من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت
***********
روز آخر بیدعا بیابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمیدانم چرا خندید و رفت
آرزو دارم
آرزو دارم شبی عاشق شوی
آروز دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
می رسد روزی که لحظه ها را بی من سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها درکنار قبر من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
